تبلیغات
ولای حیدر - بقیع و بوی غربت
تاریخ : دوشنبه 20 شهریور 1391 | 09:22 ب.ظ | نویسنده : سفیر شیدایی
اندوهی جانکاه بر تار و پود مدینه چنگ می‏ زند و حُزنی غم‏ انگیز، افلاک را می‏ آشوبد. آسمان سیاه‏پوش می‏ شود و فوج فوج، فرشته‏ های عزادار، در نقطه‏ ای به نام بقیع، فرود می ‏آیند! و بقیع، با دیده گریان، انتظار ورود عزیزی را به سوگ می‏ نشیند!

در کوچه کوچه یثرب، بوی غربت و یتیمی می‏ وزد! از درها، دیوارها، پنجره‏ ها، ملال و ماتم می ‏بارد! سینه ‏ها، داغ بزرگی را به دفترش می‏ کشند و جان‏ها، در آتش مصیبتی عظیم می‏ گدازند! چشم‏ها به خون می‏ نشینند و دست‏ها، بی‏تابی‏شان را به سرها می‏ کوبند! شاید بلایی بزرگ نازل شده؟ شاید خورشید نقاب بر چهره افکنده؟

شاید ماه برای همیشه در محاق افتاده؟ یا عرش ترک برداشته، که این گونه آشوب در ذرّات عالم به پا شده است.

بقیع! ای گنجینه دردها و اندوه ‏ها، ای نهان خانه اسرار آسمانی!

لب باز کن! از ناگفتنی‏ ها بگو! از دردهای نهانت بگو! امشب میزبان کدام عزیزی؟

امشب، کدام بهشت گمشده در تو پدیدار خواهد شد؟ کدام آفتاب، در خاکت طلوع خواهد کرد؟

لب باز کن، مهبط فرشتگان! زیارتگاه قدسیان! آرام جان افلاکیان!

با من سخن بگو! آن چه را که تو می‏ دانی و ما نمی‏ دانیم! از اندوه‏ های بی‏شماری که جگرت را به آتش می ‏کشد! از زخم‏های فراوانی که بر پیکرت نشسته است!

بقیع! ای سرزمین اندوه‏ های آسمانی! امشب، سر به دامان کدام عزیز خواهی گذاشت! در ذهن لحظه ‏هایت، حضور افلاکی کدام مهربان جاری است! امشب، گویا میهمان عزیزی داری!


چشم به راهی امشب پایان می‏ گیرد! انتظارت به سر می‏ آید! امشب او حتما خواهد آمد! صدای گریه را نمی‏ شنوی؟ صدا از خانه ششمین خورشید زمین است! صدا از خانه فرزند فاطمه است!

می ‏آید ... ، با جگری سوخته از زهر کینه!

ساغر جان امام غریب و بزرگ، لبریز از آتش زهر روزگار شده است!

می ‏آید! معدن رسالت، دریای سخاوت، کوه حلم، اقیانوس معرفت... می ‏آید!...

دنیا همیشه برای درک وسعت آسمانیان حقیر است، اندک است.

بقیع! آماده باش! بزم پذیرایی بیارای! دیده را فرش راهش کن!

آغوش بگشا! و جسم بی‏ جانِ جان عالم را، در برگیر! آرام‏تر! که این پیکر مطهر، زخم فراوان دیده است! زخم کینه‏ توزی دنیا! زخمِ نامردمی‏ ها! زخم اسلام نمایان بی‏ دین!

زخم نابرابری‏ها! شقاوت‏ها!

صدای گریه می‏ آید!... صدای ضجه فرشتگان!

بقیع، امشب دوباره، در خاک تو خورشیدی خواهد دمید و ستاره ‏ای به آسمان خواهد شتافت!



طبقه بندی: دلگویه،